جایی معلق بین زمین و اسمان ایستاده ام هزاران کیلومتر از خانه پدری دورم انقدر که رنگ اسمان و زمینش را و حتی اسامی مردمانش را به خاطر نیاورم. به گذشته که می اندیشم و تجربیات زندگی را مرور میکنم و رنج و خوشی هایش را به یاد می اورم, میبینم با تمام محنت های ان روزگار زادگاهم بهترین نقطه دنیاست, هفده سال زندگی با بوی نفت زمستانش و هفده سال زندگی با گرمای شدید جنوبی اش, ان روزها خبری از گرد و غبار نبود هر چه بود اسمان نیلی بود و قلب مهربان مردمانش, این روزهایش سراسر امید و انتظار بود, انتظار برای رسیدن اغازی نو و تدارک جشن و مهمانی های سنتی و عروسی و سراسر خوشی, امید برای بارش باران و ابیاری گندم زار های وسیع و بی نظیرش.
خانه پدری محصور در گندم زارهای مورکی, چه روزگاری بود!!! جای هست که همیشه منتظرت هستند و چشم به راه امدنت میمانند, جایی هست که بی هیچ قید و شرطی دوستت دارند, جایست که چه زود بروی و چه دیر همیشه از دیدنت خوشحال میشوند, هیچوقت بزرگ نمیشپی و همیشه بچه میمانی و من هرگز نخواستم بزرگ شوم, جایست که همیشه سفره اش برای تو تکه نانی دارد, امن ترین و ارامش بخش ترین مکان دنیا که همه مردمانش تجربه اش کرده انده, جای که وقتی از کوچه اش سرازیر میشوی مغناطیس عافطه تو را به جهت منبع ان راهنمایی میکند و حتی همسایه ها هم از دیدنت خوشحال میشوند حتی اگر پدر و مادرت خیلی پیر باشند و حتی اگر نباشند ان خانه همیشه چشم انتظار توست. 
برچسبها: غربت نوشته, خانه پدری, مورکی, بهلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 1:12 توسط عمار |
برچسب: خانه,پدری,کجاست,
نویسنده: پارسا یزدانی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 14:52