برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
سوگند به قلم و آنچه نویسند
ملا بهزاد فرزند قايد علی خان دودنگه یکی از کلانتران مقتدر جاوید ممسنی حوالی سالهای ۱۲۹۵-۱۳۰۸ هجری شمسی
از پدر بزرگم و سایر ریش سفیدان قوم در مورد رشادت و دلیری و شجاعت ابر مرد تاریخ جاوید مرحوم ملا بهزاد حرفها و تمجیدها شنیدم ...
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
همیشه با خودم فکر میکنم چطور توانستم از ان همه دل بستگی دل بکنم و هزاران فرسخ دور بشوم و هر انچه به خاطرش زندگی میکردم و نفس میکشیدم و میجنگدم رو رها کنم. پاسخی جز کوچ اجباری درمیان نیست اری کوچ اجباری مطمین نیستم واژه درستی باشد اخر ظرفیت این رنج ناخواسته را ندارد اما یک چیزرا به من فهماند اینکه داشته های با ارزشی در زندگی هست که تا از دست نروند عیارش عیان نمیشود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۶ساعت 12:25 توسط عمار |
برچسب:
نویسنده: پارسا یزدانی
جایی معلق بین زمین و اسمان ایستاده ام هزاران کیلومتر از خانه پدری دورم انقدر که رنگ اسمان و زمینش را و حتی اسامی مردمانش را به خاطر نیاورم. به گذشته که می اندیشم و تجربیات زندگی را مرور میکنم و رنج و خوشی هایش را به یاد می اورم, میبینم با تمام محنت های ان روزگار زادگاهم بهترین نقطه دنیاست, هفده سال زندگی با بوی نفت زمستانش و هفده سال زندگی با گرمای شدید جنوبی اش, ان روزها خبری از گرد و غبار نبود هر چه بود اسمان نیلی بود و قلب مهربان مردمانش, این روزهایش سراسر امید و انتظار بود, انتظار برای رسیدن اغازی نو و تدارک جشن و مهمانی های سنتی و عروسی و سراسر خوشی, امید برای بارش باران و ابیاری گندم زا
مگه میشه فراموش کرد
مگه میشه یه روز سوار هواپیما شد و رفت و تو را به خاک سپرد؟ مگه میشه هر روز صبح را با یاد تو شروع نکرد اون رنگهای بهاری اون صدای ویلون لری اون بوی غذای لذیذ عروسی....اونا همیشه در ذهن و مشام من هستن اونا منو پرت میکنن به سمت تو حتی اگر تو ندونی حتی اگر تو خسته باشی و حوصله این حرفها رو نداشته باشی
برچسبها: مگه میشه یادت نکنم, غربت زده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ساعت 5:20 توسط عمار |
خمار صد شبم شراب خانه کجایی
فکر میکروم امسال نوروز را جد نگرفته ام و دوری از کاشانه انچنان سخت مرا نخواهد براشفت اما درست روز اخر به سراغم امد با خود اندیشیدم ما از چه چهت از سرزمین مادری مان تارانده شده ایم و این درد تا کی همراه ما خواهد بود.امروز یاد دست فروش های شهر نوراباد افتادم که در روز اخر سعی داشتن تا با فروختن سبزه و ماهی لقمه نانی برای شاد شب عید خود دست و پا کنند چقد دلم میخواست پر داشتم و پر میزدم به انجا که برای یک لحضه اش جان میدهم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت 1:23 توسط عمار |